![]() |
![]() |
|
| رشته جغرافیا و برنامه ریزی روستایی |
|
نويسنده: دكتر محمود جمعه پور چكيده مقاله: در اين مقاله روستا و توسعه روستايي از بعد نظري و روش شناختي مورد توجه قرار گرفته است. به نظر مي رسد كه شيوه نگرش به موضوع نقش مهمي در كسب شناخت از آن، و نوع شناخت حاصل شده داشته باشد. با توجه به ماهيت موضوع روستا و توسعه روستايي در اين مقاله بر اين موضوع تاكيد شده است كه مناسب ترين راه كسب شناخت دقيق از پديده روستا و بدنبال آن ايجاد تغيير مطلوب در آن نگرش سيستمي است. در نگرش سيستمي با تاكيد بر كليت و يكپارچگي پديده ها، موضوعات در ارتباط با هم و در جريان عمل مورد بررسي قرار مي گيرند. اين شيوه نگرش بدون آنكه بخشهايي از جامعه روستايي را ناديده بگيرد يا از روابط بين بخشهاي مختلف در جريان چرخه سيستم غافل باشد مي تواند شناخت دقيقتري را به همراه داشته باشد. همچنين در اين نگرش روستا جزئي از يك سيستم بزرگتر بنام منطقه و كشور مي باشد و در فرايند توسعه به عنوان بخشي از سيستم اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و فضايي ملي مورد توجه قرار مي گيرد. بدون آنكه به صورت انتزاعي جداي از ساير بخشها فرض شود و يا توسعه آن در مقابل توسعه بخش شهري يا صنعتي قلمداد شود. با اين جهت گيري در اين مقاله ابتدا سيسيتم و ويژگيها و اصول حاكم بر آن بررسي و سپس روستا به عنوان جزئي از سيستم سكونتگاهها و جزئي از سيستم اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و فضايي در سطح سرزمين مورد بررسي قرار گرفته است. در سطح خود روستا نيز موضوع به عنوان يك ماهيت واحد و يكپارچه مورد توجه قرار گرفته است. درج در فصلنامه روستا و توسعه سال ۸ شماره ۱ بهار ۱۳۸۴ |
|
+ نوشته شده در
2008/10/15ساعت 16:49 توسط peivandi |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
2008/10/15ساعت 16:12 توسط peivandi |
|
|
پسرک ساعت 3 از دانشگاه زد بیرون. امروز ثبت نام ترم تابستانی بود ولی ثبت نام نکرد. روی شوفاژ روبروی در کلاس نشسته بود. قبل از اینکه از دانشگاه خارج بشه هم رفت و نمره… شو دید و حالش گرفتهتر شد. از دانشگاه زد بیرون. دیگه بیخیال امروز شده بود. همش به فکر فردا بود که چی میشه. چون فردا باید کسی رو میدید که تو سرنوشتش تأثیر داشت. از ساعت 3 پیاده راه می رفت تا ساعت 4:30 که به خونه رسید. اصلاً حس خونه رفتن نداشت. بعدش مدتی رفت پارک گلستان تا شاید راحت تر فکر کند. یه سه ساعتی اونجا بود. توی پارک که قدم می زد فقط جلوی پاهاشو میدید که زمین نخوره و لباسش کثیف نشه. آخه شنیده بود که اون رنگ سبزو خیلی دوست داره و این تنها لباس سبزی بود که داشت. امروزم پوشیده بودش که اون رو ببینه. ولی اون اصلاً امروز نیومده بود دانشگاه. خونه که رسید کمی خسته بود. دست و صورتش رو شست و سر سفره با اکراه یه چیزی خورد و رفت روی تخت خوابش و دراز کشید و سقف اتاقشو تماشا می کرد. نفهمید کی خوابش برد ولی صبح که از خواب بیدار شد دو بار صورتشو شست. اونم به دقت. یه ربع دندونهاشو مسواک زد. نیم ساعت هم موهاشو شونه کرد. لباس سبزشو پوشید. کفشهاشو سه چهار بار واکس زد. وقتی اومد ادکلن بزنه یه لحظه فکر کرد کاش میدونست چه ادکلنی رو دوست داره. ولی با خودش گفت حالا دیگه هیچ فرقی نمیکنه. چون نمیشه هیچ کاریش کرد. بالاخره راه افتاد. تو راه خیلی مواظب بود لباسهاش کثیف و چرک نشه. بالاخره ساعت 8 رسید به جلوی دانشگاه. اونو دید که یه 2و3 متری داره جلوتر قدم بر میداره. دنبالش رفت. اون وارد دانشگاه و بعد وارد اتاق شد. پشت در ایستاد. در زد. در رو باز کرد و سلام کرد. یه جواب خیلی خشن و محکم شنید. عزمشو جزم کرد تا حرفشو بزنه و بالاخره شروع کرد به صحبت که: |
|
+ نوشته شده در
2008/10/7ساعت 2:1 توسط peivandi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان وبلاگ نویسی که قصد همکاری دارند میتوانند مشخصات خود را در قسمت نظرات قرار دهند .
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
پیش شماره شهرستانهاوروستاهای خراسان رضوی |
|
RSS
|